. شاید مرا دیگر فردایی نباشد
.پس امروز را به من ببخش تا آنرا در هوای تو سر کنم
شاید دیگر الهامی نباشد تا باز از تو گویم پس بگذار در تکرار سخن
آخر بمانم
و در جایی که جز من و تو کس دیگری نیست خود را از آن تو بدانم
که تو مرا برای خود آفریدی
زندگی را با نگاهی به من آموختی و مرا در مرگ دریافتی و تو با
صداقت
. بمن گفتی دنیا بی مهر است
تو از وفای جهان دیگری گفتی پس مجموعه ای از مهرت تردید مرا
شکست
و در ملک تو از غیر تو بی نیاز گشتم
ای آنکه تولدم را به من بخشیدی جز زندگی چه دارم که در پایت نبود
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 15:25  توسط خاطرات دختر پاييزي
|
اصلا ميدوني چيه-من آدرس اين وبلاگ رو از موبايل خود محمد برداشتم-پسوردشم نوشته بود-من حذفش كردم-ميدوني چرا؟چون نميخوام با كسي رابطه داشته باشه-من دوسش داشتم-بهشم گفتم-عوض اينكه بهم ابراز محبت كنه گفت من وتو مثل خواهروبرادريم-گفتم ميخوام مال تو باشم گفت تو الانشم مال مني-اما مثل يك خواهر-يكبار خيلي ميخنديد بهش گفتم از مرگ نميترسي؟گفت بترسم كه چي؟بخوام يا نخوام مياد سراغم-چرا روزمو با فكرش خراب كنم-درسته عمرم از باقي آدما كمتره اما من زندگي رو اون طور كه ميخواستم زندگي كردم-رك بگم ازش بدم مياد تازگي ها هم رفته يه دخمه خريده از اونجا هم بيرون نمياد-تبديلش كرده به مسجد وسط خونه يه سجاده پهن كرده يا قران ميخونه يا نماز-يكبار رفتم خونش گفتم بزار بيام با هم زندگي كنيم اما قبول نكرد-گفت من قلب وروحم پيش يكي ديگست نميتونم به دروغ بگم كه دوست دارم-فيلمشو برداشتم وقتي كه داشت سر نماز به گناهاش اعتراف ميكرد و اشك تمساح ميريخت-يه جورايي از مرگش همه خوشحالن-اگه خدابخواد هفته ديگه شنبه زندگي نكبت بارش تموم ميشه-فكرنكنم كسي كه باعث مرگ دو انسان بشه آدم درستي باشه-شما هم بي دليل قضاوت نكن لطفا .اگه بازم توهین کنی یا درمورد اون این طوری بگی مجبورم وبلاگ رو سکسی کنم تا بلوگفا فیلترش کنه.فهمیدی؟
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 17:17  توسط خاطرات دختر پاييزي
|
سلام-اون آقايي كه شما ميگي پسرعمه منه-اسمشم محمدقشوني هست-آقاي محترم ايشون نارسايي قلبي دارن-يعني يك شوك كوچيك اونو ميفرسته اون دنيا-ايشون زيادم پاك نيست-تو اين دنيا خلافي نيست كه انجام نداده باشه-زنش بخاطر اينكه نصف عمرشو زندون بود ولش كرد-كافيه يا بازم بگم؟
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:45  توسط خاطرات دختر پاييزي
|
سلام-اون آقايي كه شما ميگي پسرعمه منه-اسمشم محمدقشوني هست-آقاي محترم ايشون نارسايي قلبي دارن-يعني يك شوك كوچيك اونو ميفرسته اون دنيا-ايشون زيادم پاك نيست-تو اين دنيا خلافي نيست كه انجام نداده باشه-زنش بخاطر اينكه نصف عمرشو زندون بود ولش كرد-كافيه يا بازم بگم؟
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:43  توسط خاطرات دختر پاييزي
|
سلام-ببينيد آقاي محترم اگه اون آق اين وبلاگ رو ميخواست هيچ وقت حذفش نميكرد-شايد از اين وبلاگ خاطره بد داره-چرا ميخوايين دوباره اذيت بشه؟مگه شما دوست اون نيستين؟من اين وبلاگ رو پس ميدم ولي به صاحب اصليش-نه شما
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 14:2  توسط خاطرات دختر پاييزي
|